دلم می خواهد فرصتی یابم تا پیاله ی لاله را از شبنم احساس پر کنم و میهمان سجاده ی بنفشه ی صبح قشنگت شوم. با سنگ بهار کوزه ی غم دلم را بشکنم و با رنگین کمان گلهای دشت عشق عکسی به یادگاری بگیرم. می دانم که تنها بی نیاز تویی و من سخت نیازمند توأم، مرا در صف نیازمندان بپذیر و زلال مهرت را در نفسم جاری ساز.
پروردگارا!
می خواهم بگویم و بگذار بگویم که سرمست از عشق و محبت توأم. در خلوت خیالم، به همه ی جاده هایی که به نامت ختم می شود سفر کرده ام.می خواهم در نمازم، در سکوت مهتابیت پاک باشم و همه ی نگفته هایم را با تو بگویم و بر سجاده ات بوسه زنم.
یا غفور!
تنها در کنار باغ معرفتت، از خیال خود بیرون می شوم و به سویت می شتابم، به سوی کاروان اخلاص.
ای عظیم ترین،
می خواهم پاسبان دلم باشی، می خواهم در ستیز با ابلیس هوس برنده باشم و شیطان را خوار سازم و خود را به ندای درونیم بسپارم که هر آنچه صلاحم باشد، برایم بگوید.
الهی!
دلم مشتاق توست و دیدگانم به راه معرفت کریمانه ی توست، این عشق توست که بر لبانم جاری است و این محبت توست که در دلم غوغا می کند.
الهی........
الهی، درمانده ام از دست خویش و به مدد فیض تو محتاجم و می دانم که با تو باید گفت و از تو باید خواست که دست لطف تو هر آنچه افزود، نکاست.
الهی، دلتنگم از آنکه در مقدم نسیم های نوازشگر ملکوت بی شکوفه نشسته باشم و در بند بندگی تن درِ باغ آسمان را به روی خویش بسته باشم.
الهی،
هر که ام و هر چه ام، اگر غرق خیالات و اوهامم، اگر فریب خورده ی ابلیس نفسم، اگر نیستم آنچه که بودم، اما تو همانی که بودی.
یا غَفّارُ و یا غَفّارُ و یا غَفّارُ 


برچسب: باغ معرفت,کوچه باغ معرفت,
نویسنده: سارا محبی